حصار
من همسفر پیاده ی تنهایی
تن را زده ام به جاده ی تنهایی
وقتیکه خودش رفت مرا هم ببرد
آن سوی حصار ساده ی تنهایی
من همسفر پیاده ی تنهایی
تن را زده ام به جاده ی تنهایی
وقتیکه خودش رفت مرا هم ببرد
آن سوی حصار ساده ی تنهایی
آنات منتشر شد ...
چند رباعی از من در آنات
ساحل که تو باشی،آسمان تن پوشت
دریا و تمام موج ها مدهوشت
صبح تو عجیب نیست آغاز شود
با خودکشی نهنگ در آغوشت
سلام به همگی
بعد از مدتها دوباره اومدم
به افتخار استاد و همکلاسیهای عزیزم
و به افتخار پاییز:

طعم تو به گیلاس رسیده امشب
مانند تو هیچکس ندیده امشب
لب های رسیده ات مرا می خوانند
می چینم تا کسی نچیده امشب
با هیچ کسی نگو از اندوه خودت
بر دوش بگیر بار انبوه خودت
هر جا بروی وصله ی ناجوری تو
ای مرد بمان پشت همین کوه خودت
رفتند از این خانه گروهی دیگر
باید که بر او دمید روحی دیگر
وقت است خدا دوباره مبعوث کند
بر پیکر این خرابه نوحی دیگر
چندیست که جای رد پایم خالی ست
فریاد که میزنم صدایم خالی ست
هر روز قرار می گذارم با خود
اما سر هر قرار جایم خالی ست
از کوچه به کوچه دائما در گذریم
مابین تمام درب ها دربه دریم
پشت سر هم بر در بسته خوردیم
انگار من و کلید از یک پدریم
دنیا اثری از عشق موعود نداشت
عشقی که مرا سوخت بجز دود نداشت
دیدیم که اشرفیت مخلوقات
یک اشرفی سیاه هم سود نداشت
خالق که ترا ساخت ، مرا یادش رفت
شاعر به تو پرداخت ، مرا یادش رفت
دل که همه ی دار و ندارش بودم
چشمی به تو انداخت ، مرا یادش رفت
یک نیمه ی عمر در پریشان حالی ست
یک نیمه شبیه خواب ها ، پوشالی ست *
چشمش به کدام نیمه باید باشد
وقتی که تمام حجم لیوان خالی ست
* با تشکر از راهنمایی دوستان و حسب الامر اصلاح شد .
۱
در حوصله ام شعر ندارم ، خالیست
در بقچه ی تقویم ، بهارم خالیست
دور و برم از حس تو سرشار ، ولی
جای تو همیشه در کنارم خالیست
۲
چشمان تو وحشیند و خود آرامی
عین خود اسطوره ولی گمنامی
با آمدنت معجزه از مد افتاد
تو شکل مدرنیزه ی یک الهامی
۳
اینطور نبین که خسته و بی ثمریم
افتادن برگ خویش را می نگریم
هر چند که ریشه های ما در خاک است
پایش برسد از همه گنجشک تریم
ر
هر روز که در حال عبوریم از هم
دلواپس حرف های زوریم از هم
تا کی خودمان را به نفهمی بزنیم؟
باید بپذیریم که دوریم از هم
ز
حالا که من از خاطره ها لبریزم
هر صبح دوباره تازه برمی خیزم
بانوی غزل به دست ، سنگم نزنید
من دوست ندارم از شما بگریزم